وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 3 شهريور 1390برچسب:, ساعت 7:29 | Emeli
اين روزا بيشترين جمله اي كه مي شنوم اينه كه " قسمت نبودين ، نشد! " اگه قسمت كه ميگن راسته پس چه تلاش كنم چه نكنم همون ميشه كه توووو قسمتم بوده!
![]() با اين ذهن پر آشوب تجسسي كردم تو كتب مذهبي راجع به قسمت و تقدير و قضا و قدر و از اين جورحرفا... گفتم بنويسم ... حالا شايد يكي هم مثه من مبتلا بود ...
انسان هم در جبره هم در اختيار. اينكه پدر مادرش كيه ... اينكه ظاهرش چه شكليه ... اينكه چه ويژگي هاي ذاتيي داره ... كلا اينكه چقدر سهم داره تو خلقت ... ميشن جبر ... اينكه مي تونه با اراده اش زندگيشو بسازه (حالا چه اخروي چه دنيوي) ... ميشه اختيار.
خب تا اينجا اوكي ... حالا مشكل از اينجا شروع ميشه كه ميگن اگه تو قسمتت باشه ميشه اگه نباشه نميشه ! اين چه جور اختياريه آخه ؟!
![]() *در نتيجه وقتي اراده ي ما فعاله و مي تونيم ازش استفاده كنيم مطمئنا نتيجه اش صلاحمونه و اگه اراده مون غير فعال شده و واقعا دستمون بسته است مطمئنا نتيجه اش نا صلاحمونه !
پس با اين حساب من فقط بايد به شرايطم نگاه كنم ... با توجه به اونا تصميم بگيرمو تا End تلاشم رو انجام بدم ... به نتيجه هم كاري نداشته باشم ... اگه نتيجه اون شد كه من طلب مي كردم به اين معني هست كه هم تلاشهام به صلاحم بوده هم نتيجه ... و اگه نتيجه اون نشد كه من طلب مي كردم به اين معني هست كه تلاشهام به صلاحم بوده ولي ادامه ي مسير به صلاحم نبوده كه نشده ...
خب سوال اينجا پيش مياد كه End تلاش چطور معلوم ميشه End
![]() بعدشم خدا از حد تو باخبره ... از تصميماته تو باخبره ... از نتايج تصميمات تو باخبره ... از صلاح و مصلحت تو باخبره ... از اينكه كجاها بايد مانعت بشه باخبره ... از اينكه چه ها بايد برات عملي بشه و چه ها نبايد برات عملي بشه باخبره ... اين ميشه كه ميگه فلاني اين مسيرو ميره ، بره چون به صلاحشه ... اما از اينجا به بعد بايد مانعش بشم ... چون به صلاحش نيست ... اوكي حدش شد اينقدر ... خب معلوم شد ... قمستش ميشه انقدر ... {خب پس جبري نيست واقعانا !
![]() * قسمت طبق اراده ي من كه گستره اش تا مصلحت منه تعيين ميشه....
*و هرچي برام پيش بياد مطمئنا صلاح بوده و هرچي برام پيش نياد مطمئنا صلاح نبوده...
اما اينا توووو درد منم به كار ميان ؟!
![]() خب پس تكليف من تو عالم مشخص شد ... من فقط وظايفمو انجام ميدم ... تا حد توانم هم تلاش مي كنم ... مختارم هم در هر كاري ... وقتي ديدم دستم بسته است يعني پايان تلاشه من... اين يعني مهم نبودن نتيجه برات!
اينها باعث ميشه به عظمت خدا پي ببرم ... چقدر واقعا حكيمه و عالم به هرچيز... اينهمه انسان... دونه دونه انسانها و توانهاشونو مي دونه ... حداشونو ميدونه ... صلاحاشونو مي دونه ... اوووووووووووووووووووووه ،
سبحان ربي العظيم و بحمده
![]() نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |